خرید بک لینک
چند وقتی بود که استاد هماتاقیم تصمیم داشت دانشجوهاشو ناهار مهمون کنه. بدون مناسبت خاصی. چرا میگم دانشجوهاش؟ من دانشجوش نیستم؟ هستم. ترم دوم استاد یکی از درسای منم بود، ولی دورۀ دکتری اینجوریه که یکی دو سال اول با همۀ استادها واحد برمیداری و همه استادتن؛ بعد که درسات تموم میشه فقط با استاد راهنمای خودت در ارتباطی و هر روز میبینیش. و اون استاد، استادته و بقیه استاد سابقتن. البته رابطۀ من و استاد راهنمام اینجوری نیست که هر روز همو ببینیم؛ هر موقع کار مهمی داشته باشم پیام میدم و میرم پیشش. ولی دانشجوهای استادِ هماتاقیم هر روز با استادشون در ارتباطن و باهم جلسه دارن و باهم مقاله مینویسن و حتی تو دانشگاه باهم ناهار میخورن. من ولی اینجوری نیستم و اتفاقاً استاد راهنمام هم اینجوری نیست و جز در مواقع ضروری کاری به کار هم نداریم. از اونجایی که منم به هر حال ترم دوم دانشجوش بودم و دبیر انجمنم و باهاش در ارتباطم و حتی با یکی از دانشجوهاش هماتاقیام و ذکر خیر همو هر روز میشنویم، به منم گفته بود بیام. چون حوزۀ کاریم با این استاد و دانشجوهاش، متفاوته اول یه کم احساس ناخالصی میکردم ولی دیگه وقتی دیروز مؤکداً! به بچهها گفته بود که بگید نسرین هم بیاد رفتم و حسابی بهمون خوش گذشت. عمداً عکسایی که توش غذا نیستو گذاشتم، ولی جا داره یادی کنم از اون سکانسی که هر کی یه چیزی سفارش داد و هماتاقیِ سالمخورم مرغ آبپز خواست. گارسون هر چی تلاش کرد نظرشو عوض کنه نتونست. گفت این مرغمون فلانه ها! هماتاقیم گفت اشکالی نداره. بعد گفت بهمانه ها. باز این گفت اشکالی نداره. فلان چیز و بهمان چیز نداره ها. آخرش کم مونده بود بگه سرآشپز یه تفم توش کرده ها! یه کم از غذاها مونده بود.

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1402 ساعت: 13:27

این کتابو امروز در چهارمین روز از چهارمین ماه سال، ساعت هفت و پنجاهویک دقیقۀ صبح جلوی درِ شرقی دانشگاه، بدون مناسبت خاصی هدیه گرفتم. که بخونم و هدایت بشم، بلکه تغییر کنم. کتابِ «شجاع باش نه بینقص». هدیهدهنده گفت این کتابو به دخترای دیگه هم هدیه داده. گفتم بله ملتفت هستم که باغتون پر از سمنه و انقدر سمن دارید که یاسمن توش گُمه :| البته متوجه بودم که بنده خدا میخواست به اهمیت و کاربرد و کارکرد کتاب اشاره کنه نه گلهای گلستانش :| تو این کتاب، نویسنده (ریشما سوجانیِ هندیالاصل)، کمالگرایی رو نکوهش کرده و گفته دنبال این نباشید که بینقص باشید. و زنان رو به شجاع بودن دعوت کرده. وقتی عکس میگرفتم متوجه شدم جلدش با مانتو و یکی دیگه از کتابام همرنگه.  سپس تصویر بعدی رو خلق کردم. دمبلا و دمپاییا جاشون همونجاست. فرش هم همینطور. ولی لاک و آلبالوها رو خودم اضافه کردم به کادر که خوشرنگتر بشه عکسم. + فعلاً فرصت خوندنشو ندارم ولی هر موقع خوندم میام نظرمو باهاتون به اشتراک میذارم.

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1402 ساعت: 13:27

بهش پیام دادم که تا عصر فرهنگستانم و جلسه دارم؛ میتونیم بعدش باهم باشم. گفت کارم تموم بشه خبر میدم. جلسهم که تموم شد، کار اون هنوز تموم نشده بود. راه افتادم سمت خوابگاه. به پسری که تو ایستگاه اتوبوس حقانی - شیخ بهایی نشسته بود گفتم اتوبوس شیخ بهایی نمیاد و اینی که اینجاست هم نمیبره. تجربۀ این دو سه ماهم رو باهاش به اشتراک گذاشتم که بیخودی وقتش تلف نشه. رفتم سمت متروی حقّانی. چند قدم بیشتر نرفته بودم که منصرف شدم و تصمیم گرفتم تا میدون ونک پیاده برم. قدم بزنم و فکر کنم. نزدیک گاندی، متوجه حضور همون پسری که تو ایستگاه دیده بودمش شدم. گفتم لابد مقصد اونم میدون ونکه. به راهم ادامه دادم. نزدیک میدون زنگ زد که کارم تموم شده و دارم میام. تو ایستگاه مترو قرار گذاشتیم و من مسیری که اومده بودم رو دوباره برگشتم. برگشتم سمت حقّانی و  فرهنگستان. اون پسر هم جهت حرکتشو عوض کرد و دنبالم راه افتاد. احساس ناامنی کردم. تا درِ متروی حقانی اومد. از اینکه بهش گفته بودم اتوبوس نمیاد احساس ندامت کردم. حقش بود تا شب منتظر اتوبوس مینشست و وقتش تلف میشد. رفتم داخل ایستگاه مترو و بهش پیام دادم که دمِ گیت وایستادم. حالم بد بود. احساس ناامنی و پشیمانی میکردم بابت کاری که فکر میکردم خوب و درسته. سرم درد میکرد. یه دونه قرص مسکّن داشتم. خوردم بلکه اثر کنه. دوتا مأمور جلوی گیت وایستاده بودن و به خانمهایی که روسری نداشتن اجازۀ عبور نمیدادن. بعضیها برمیگشتن، بعضیها حجاب میکردن و رد میشدن و بعضیها هم با دعوا و درگیری و دشنام و ناسزا به راهشون ادامه میدادن و رد میشدن. حالم بدتر شد. حواسم از پسری که تعقیبم میکرد پرت شد و نفهمیدم کجا رفت. برادرم رسید و راهیِ انقلاب شدیم (تا اینجا اگه حدس

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1402 ساعت: 13:27

صفحه بندی